تبليغاتX
*house of dreams*

قالب پرشین بلاگ


*house of dreams*
خانه ای برای ثبت دلنوشته ها....
عید...عید...عید...عید در راهه

مردم..یا شایدم بهتر باشه بگم جوانان,دست در دست هم قدم میزنند و نگاهشان به ویترین مغازه هاست..

عید بهانه ایست برای دست در دست هم گذاشتن , همگام شدن با یکدیگر و همسو شدن نگاهها..

این روزها.....روزهای تازگیه...روزهای تازه کردن نگاهها..دلها..نگرشها...

روز تازگی همه چی..برای همینه که بهش میگن نوروز...

نوروز یعنی تازه شدن....تازه شدنتان مبارک

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 20:7 ] [ کلوچه ]
دلم گرفته به کی بگم؟؟؟

امروز به یکی از بدترین روزهای عمرم تبدیل شد واز قبل نیز منتظر 6 اسفتد بودم تا تبدیل به بدترین بشه..

یه ماه بود که به خودم قوت قلب میدادم تا پایداری کنم و قوی باشم اما همه تلاشهایم بی نتیجه بود...امروز وا دادم...خب چیکار کنم دله دیگه...تحمل دوری رو نداره...

از بعد نماز صبح بیدار بودم و ثانیه ها سرطانی میگذشت...صدای تیک تاک ساعت تا 7 روز دیگه در ذهنم هست تا مسافران عزیزی که رفتن برگردن....دلم میخواست پیششون بودم..اما نیستم...

تمام روز چشمام بارونی بود...بغضی که نتونی بریزی بیرون بدترین نوع بغضه....

از همین راه دور به دوستام میگم که دلم براشون تنگ شده..من جنبه دور بودنشونو ندارم خداکنه هرچی زودتر برگردن

خدایا

 ;عزیزانم را میسپرم به تویی که عزیز ترینی

[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 17:47 ] [ کلوچه ]
گاهی اوقات یه چیزایی میبینی یه چیزایی میشنوی که باورت نمیشه...

تمام شب و روز این موضوع ذهنتو به خودش مشغول میکنه ولی تو بازهم در باورت نمی گنجه

بحدی باور نکردنیه که دلت میخواد سرتو بگیری بالا و صداتو رها کنیو داد بزنی خدایا چرا؟؟

تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه:بازی زندگی!

بعضی ها باهاش مقابله میکنند و پیروز میشن وبعضی ها خودشونو همون اول بازنده اعلام میکنند

نمیتونم باور کنم...نمیتونم باور کنم که یه نفر بهمین راحتی خودشو واگذار کنه....

دوست داشتم این موضوع فقط تو داستانا باشه اما نبود....

وهمه ذهنیاتمو نسبت به زندگی و هستی برهم زد

شاید تنها جمله ای که بتونم بگم این باشه : 

خدایا..!

خودت میدونی من انقدر با ایمان نیستم که بتونم با این حوادث مقابله کنم

خودت هوامو داشته باش

[ جمعه 21 بهمن1390 ] [ 13:33 ] [ کلوچه ]
امروز دلم درد میکرد....سعی میکردم زیاد نخندم تا دل دردم تشدید نشه....اما اصلا موفق نشدم تا جلوی خندمو بگیرم.....انقدر چیز برای خندیدن هست که نمیتونی جلوشونو بگیری....

1.از وقتی دل درد گرفتم پی بردم که چه زندگی شادی دارم

2.خوبه هراز گاهی دل درد بگیریم تا از افسردگی در بیایم

3.حالا حکمت دل درد گرفتنو میفهمم


[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 15:47 ] [ کلوچه ]
یانی اومده ایران....خیلی دوست دارم دوست دارم اگه میرم  بقیه هم باهام باشن دوست دارم که بابقیه هم در این شادی سهیم باشم...

منظورم از بقیه ;دوستانم عمه هام عموهام دخترعمو و دختر عمه هامه...دوست دارم با اونا باشم که دست میزنم نه اینکه فقط من باشم و من . وتنها به شادی خودم فکر کنم....اصلا دوست ندارم تنهایی برم!

نمیخوام بگم که آدمی هستم که به فکر بقیه اس.نه اصلا این جور آدمی نیستم ولی میخوام وقتی یه اتفاق بزرگ در زندگیم میفته کسانیکه دوستشان دارم نیز در کنارم باشند

[ پنجشنبه 26 آبان1390 ] [ 16:20 ] [ کلوچه ]
خیلی وقتا شده که به آرزوهام فکرمیکنم...هرشب بهش فکرمیکنم....به کتابی که میخوام بنویسم....به آینده شغلی ای که آرزوشو دارم.....به همه چی.....حتی به ازدواج کردن بچه هام هم فکرکردم....به خوشبختیشون
[ چهارشنبه 25 آبان1390 ] [ 16:9 ] [ کلوچه ]

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»


رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»

خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه....  نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»

 رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

  دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.


[ یکشنبه 29 اسفند1389 ] [ 16:58 ] [ کلوچه ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک